عشق دستمال کاغذی به اشک
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یکم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم...
بامن ازدواج میکنی؟؟؟؟
اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذی!!؟؟
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی
توی ازدواج ما تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست تو فقط دستمال باش
دستمال کاغذی دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و...گریه کرد و...گریه کرد
از تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که درمیان قلب خود
دانه های اشک کاشت.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 7:44 توسط بانوی دریا
|
من حسین کودک بندر و متولد 89/10/8 هستم.